| |
| چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385 |
| ما رفتیم |
| سلام بر همه من فعلاْ رفتم تو میهن بلاگ |
|
| |
| دوشنبه 30 مرداد ماه سال 1385 |
| آنچه کرد با ما دوست در شب مبعث |
درست 4 سال پیش بود که شب مبعث دعوت شدیم به یه مجلس ، نوبت سخنرانی روحانی رسید و یه شیخ جوان ولی بد سیما اومد رو منبر ، تو دلم گفتم ببین حالا باید یه ساعت اراجیف این یارو رو گوش کنیم ! صداش که در اومد تا اعماق وجودم رفت و آخرهای صحبتش که همه سرشار بود از جلوه های مهر و محبت رسول الله به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می کنم ، بخودم گفتم دیدی راجع به بنده خدا چه جوری قضاوت کردی ؟ همونجا پشیمون شدم و نذر کردم 4 هفته دعای توسل تو خونه ام بذارم و شام هم بدم ! یکی از بچه ها هم گفت هفته پنجم با من ، خلاصه هفته پنجم که تو ماه رمضون افتاده بود من از تو همون مجلس راهی کربلای نطلبیده شدم و رفتم و رفتم و رفتم ، حسین ، ابوالفضل ، زینب ، رقیه و ایوان نجف علی و کاظمین و سامرا و خلاصه شدم عاشق ! سال بعد هم نطلبیده حج واجب رفتم و شدم حاجی ، مدتها گذشت تا تو یه مجلس دوباره همون روحانی رو دیدم ، آخر مجلس گفتم حاج آقا برسونمتون و تو راه داستان رو بهش گفتم و حلالیت طلبیدم .
خاک کربلا و صحرای عرفات که هر دو بوی حسین رو میده منو از خیلی از عادت های بد مانند کینه نجات داد ......

|
|
| |
| چهارشنبه 26 بهمن ماه سال 1384 |
| دوست |
از شیشه پنجره دارم به تهران بعد یه روز بارونی نگاه می کنم ، چقدر چراغ ؟ کوه ها هم دارند خود نمایی می کنند و من از همینجا می بینم که چقدر کوچکم چقدر کوچک و خدا چقدر بزرگ است که من رو با همه کوچکی فراموش نکرده و مرتباً از خوان پر برکتش برام روزی می فرسته ، نه تنها نان که دوستانی که از هزار نان بربری پر ارزش تر هستند
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

|
|
| |
| یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1384 |
| پله |

-------------------------------------------------------------------------------------------
پشت سرم مهم نیست وقتی قدم را به پله اول می گذارم ، مهم نیست بالا بروم یا پایین ، مهم رفتن است و اینکه آدم وقتی یه جا موند می پوسه ، قدم ها رو با توکل به خدا بر می دارم و به پشت سرم نگاه نمی کنم ، یا علی
اینجا یکی از راه پله های کلیسای جلفاست ، مکانی آرام و زیبا دور از دسترس دنیا ، دیدن این مکان رو به همه توصیه می کنم
|
|
| |
| چهارشنبه 12 بهمن ماه سال 1384 |
| یا حسین |
همه می گویند شیشه ها جان ندارند اما موقعی که بروی شیشه بخار گرفته ای نوشتم
یا حسین ( ع )
شیشه گریست
ایام سوگواری سالار شهیدان تسلیت باد |
|
| |
| سه شنبه 27 دی ماه سال 1384 |
| طبیعت جلفا |
 |
|
| |
| دوشنبه 26 دی ماه سال 1384 |
| خوشبختی |
خوشبختی را نمی توان وام گرفت
خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای به عاریت خواست
خوشبختی را نمی توان دزدید
نمی توان خرید
نمی توان تکدی کرد .....
بر سر سفره خوشبختی دیگران همچون یک مهمان ناخوانده حریصانه نمی توان نشست و لقمهای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند .
خوشبختی ، گمان می کنم تنها چیزی ست در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود ، و از پی اندیشیدنی طاهرانه .
با کمی تصرف از نادر نادر پور

ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان ُ حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند . |
|
| |
| یکشنبه 25 دی ماه سال 1384 |
| جبرئیل |
 |
|
| |
| شنبه 24 دی ماه سال 1384 |
| دلم تنگ است |
می گفت مسلم دلش را تو مشت حسین ع جا گذاشت و رفت کوفه ، دیگه دلی نداشت که بخواد تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه ،،،،، امروز دلم بد جوری تنگ شده ، برای دلم که تو صحرای عرفات پیش تو جا گذاشتم ! یا علی

|
|
| |
| پنجشنبه 22 دی ماه سال 1384 |
| برف |
به نیم شب صدای خنده ات می آمد
پنجره را گشودم
برف می بارید |
|